جلال الدين الرومي

18

فيه ما فيه ( فارسى )

بيت دعوى عشق كردن آسان است * ليكن آن را دليل و برهان است عباس گفت : « بسم اللّه چه نشان « 1 » مىطلبى ؟ » فرمود كه : « از آن مال‌ها كه تو را مانده است ايثار لشكر اسلام كن تا لشكر اسلام قوّت گيرد اگر مسلمان شده‌اى و نيكى اسلام و مسلمانى مىخواهى » . گفت : « يا رسول اللّه مرا چه مانده است همه را به تاراج برده‌اند حسيرى « 2 » كهنه رها نكرده‌اند » . فرمود صلوات اللّه كه : « ديدى كه راست نشدى و از آنچه بودى بازنگشتى ، بگويم كه مال چقدر دارى و كجا پنهان كرده‌اى و به كى « 3 » سپرده‌اى و در چه موضع ( پنهان « 4 » و ) دفن كرده‌اى ؟ گفت : « حاشا » . فرمود كه چندين مال معيّن به مادر نسپردى « 5 » 12 و در فلان ديوار دفن نكردى و وى را وصيّت نكردى به تفصيل كه اگر بازآيم به من بسپارى و اگر به سلامت باز نيايم چندينى در فلان مصلحت صرف كنى و چندينى به فلان دهى و چندينى تو را باشد ؟ چون عباس اين را بشنيد انگشت برآورد 13 به صدق « 6 » تمام ايمان آورد و گفت : « اى پيغامبر به حق من مىپنداشتم كه تو را اقبال « 7 » هست از دور فلك ، چنانك متقدّمان را بوده است از ملوك مثل هامان و شدّاد ( و نمرود « 8 » ) و غيرهم . چون اين را فرموديد معلوم شد و حقيقت گشت كه اين اقبال آن سرى است و الهى است و ربّانى است . » مصطفى ( صلوات اللّه عليه « 9 » ) فرمود : « راست گفتى . اين بار شنيدم كه آن زنّار « 10 » شك كه در باطن داشتى بگسست و آواز آن به گوش من رسيد مرا گوشى است پنهان در عين جان كه هركه زنّار شك و شرك و كفر را پاره كند من به گوش نهان بشنوم و آواز آن بريدن به گوش جان من برسد . اكنون حقيقت است كه راست شدى و ايمان آوردى » . خداوندگار « 11 » 14 فرمود در تفسير اينكه من اين را به امير پروانه 15 براى آن گفتم كه « تو اوّل سر « 12 » مسلمانى شدى كه خود را فدى « 13 » كنم و عقل و تدبير و راى خود را براى بقاى

--> ( 1 ) . ح : فرما چه نشان ( 2 ) . ح : حصيرى ( 3 ) . ح : و به كه ( 4 ) . ح : ندارد ( 5 ) . اصل : بمادر سپردى ( 6 ) . ح : و بصدق ( 7 ) . ح : اقبالى ( 8 ) . ح : ندارد ( 9 ) . ح : ندارد ( 10 ) . ح : كه آن تار ( 11 ) . ح : مولانا ( 12 ) . ح : اول سپر ( 13 ) . ح : فدا